با تقویم هایی که بدرقه ام کردند تنها نشسته ام...

به نام بخشنده بزرگ...داور بر حق...

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات

ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 34
بازدید ماه : 50
بازدید کل : 17385
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 93
تعداد آنلاین : 1



سیب...!

و سرانجام دفتر سیب حمید مصدق با داستانی بسیار زیبا بسته شد...

 جریان از این قراره که شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده  :

 تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ...

بعد از چند سال یه شاعر به اسم جواد نوروزی به این دوتا شاعر جوابیه نوشته که با حالتره:

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت.

و آقای رضا نوجوان شعر رو کامل کردن و دفتر سیب بسته شد...: 

من دویدم پی تو 

 چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ام

و برای چه کسی سیب را دزدیدی

پسرک ماتش برد دخترم می خندید

تا که یک لحظه مرا آنجا دید

پدر پیر منم ، باغبان باغچه ی همسایه

نه

خیالم پی آن سیب نبود

بدوم در پی سیب

سیب من ، دختر کمسالم بود

 که پسر آن را چید

دخترم با پسری  بود و در دستش سیب

و در آن لحظه مرا حس عجیب

به سکوتی وا داشت

پسرک وقتی دید

حس غم  ، غصه و افسوس مرا

بغض چشمان پسر جاری شد

دخترم ماتش برد

از نگاه غضب آلود پدر

سیب دندان زده افتاد به خاک

 دخترم رفت و من ، غافل از این

که دلش با پسر باغچه ی همسایه است

من پشیمان ز سکوتی که چرا داشته ام

و پسر با خود گفت:

 که چرا باغچه ی کوچکشان سیب نداشت

دخترم در دل گفت:

کاش این باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت

سیب دندان زده هم می دانست

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

" کاش ،
 آن لحظه من پیر ،
 در آن باغچه و در پی آن سیب نبود"

   

نويسنده: دخترک باران تاريخ: شنبه 13 خرداد 1398برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند.
نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن . . .
اما بدان یک تلنگر هم کافی بود برای اینکه بشکنم...

نويسنده: دخترک باران تاريخ: سه شنبه 15 اسفند 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

حرفای دلم...

 اين روزها با هيچ كس صحبت نمي كنم... نمي دانم با اين راز بزرگ بايد چه كرد...

نمي دانم چه شده... چشم هايم را مي بندم...

 باز مي كنم،

 دوباره مي بندم...

  -- كابوس!! --

 ....!

 

داستايوفسكي گفته:

" نبوغ چيزي نيست... جز صبر ايوب... "

  پدر بزرگ میگفت: "تصدقت، زندگی همین است دیگر: خیابانی را تا انتهاش بروی، و آخرش تابلوی خوشگلی روبه رویت دربیاید که شمایلِ خوشگلتری رووش باشد شبیه « بیلاخ! » و زیرش نوشته باشد: راه را اشتباه آمده ای، برگرد! و تو دور بزنی برگردی، که باز روبه رویت همان تابلوی خوشگل باشد با همان شمایلِ خوشگلتر! که زیرش نوشته: جاده یکطرفه بوده است! زندگی همین است دیگر، تصدقِ جوانیت!...

این روزها از میان تمام آلات موسیقی .... دلم فقط شور میزند .

نويسنده: دخترک باران تاريخ: جمعه 12 آبان 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

خدایی آن بالاست...

این روزها آدم ها با رفتنشان

پوستم را کلفت تر می کنند

و

دلم را نازکتر!

می گویند: "خدایی آن بالاست!"

و این وسوسه ی ارتفاع

همیشه راهم را کج می کند...

گزینه ای بهتر سراغ دارید!؟؟!

 

نويسنده: دخترک باران تاريخ: پنج شنبه 4 آبان 1391برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

بهارم رفت...
 
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان. آتش زدم.کشتم...
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم...
یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم...
من ز مقصدها پی مقصود های پوچ افتادم.تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم...
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت....
بهارم رفت...
عشقم مرد...
یارم رفت....
نويسنده: دخترک باران تاريخ: پنج شنبه 22 تير 1391برچسب:,